هزینههای روانی
«آقا لطفا نگه دارید، پیاده میشم.» دست خود را در جیبش میکند و یک ۵۰۰ تومانی به راننده تاکسی میدهد. رانندهی تاکسی به دنبال پول خورد میگردد و پس از کمی لابلای ۲۰۰ و ۱۰۰ تومانیها گشتن، ۱۵۰ تومان به او پس میدهد. «ببخشید! ۵۰ تومن کم دادید.» راننده با عصبانیت میگوید، «کرایه همینه داداش!»
- نه برادر من، ۳۰۰ تومنه، من همیشه این مسیر رو میام.
- آقا ما خطیه همین مسیریم. از ۲ سال پیش ۳۵۰ میگیریم.
- نه خیر! شما سر خود گرون کردید. از گلوت پایین نره.
- خفه شو مردیکه .... میام میزنم دهنتو ....
- بخواب بابا سیرآبی. میام دهنت رو پر ...
فرد دیگری در تاکسی: «آقا ۵۰ تومن که ارزش این حرفا رو نداره. صلوات بفرستید. من ۵۰ تومن شما رو میدم.»
این یک دیالوگ نوعی است که همهی ما بارها مشابه آن را شنیدهایم. چیزی که در این نوع برخوردها بیش از همه چیز نظر مرا جلب میکند، هزینهی روانی ناشی از این برخورد است. هزینهی روانی چیزی نیست که بتوان با عدد و رقم نشانش داد. البته در برخی کشورها دادگاههایی افرادی را به پرداخت هزینهی روانی محکوم میکند. اما آیا واقعا هزینهی روانی یک برخورد یا حادثه چه قدر است؟ آیا میتوان در مورد ارزیدن یک چنین برخوردی نسبت به هزینهی روانی آن سخن قطعی گفت؟
زمانی فکر کردن به هزینهی روانی اخبار ایران، مرا به این رسانید که دیگر کمتر اخبار را بخوانم و به بخشی از اخبار اکتفا کنم. وقتی در ایران به بانک یا یک مکان عمومی مراجعه میکنم، ناخودآگاه به هزینهی روانی که به دلیل وجود ساختارهای معیوب در این مکانها به مردم تحمیل میشود، فکر میکنم. در یک بانک در صف طویل جلوی صندوق باید همیشه مواظب بود که کسی به عمد یا سهو جلو نزند. در شهر من بانکی وجود دارد که دستگاه نوبتدهی بسیار سادهای دارد و همهی کارها به نوبت و تا حدی کامل و درست انجام میشود. در فرانسه که بودم این سیستم نوبتدهی نبود. چون تقریبا کسی به بانک نمیرفت. کارها طوری تنظیم شده بود که افراد کمتر به بانک مراجعه کنند و به این شکل از هزینهی روانی به شدت کاسته میشد.
نمونهی این نوع کاهش هزینهها که در جای جای فرانسه دیده میشود، در فرهنگ این مردم کاملا جا افتاده است. اما در فرهنگ ما به ندرت دیده میشود. کمتر مردم ما به کم کردن هزینهی روانی میاندیشند. بارها هنگام خرید دچار این احساس شدم که به خاطر رعایت نکردن برخی نکات، یک مغازهدار باعث میشود خود و مشتری هم زمان متحمل هزینهی روانی شوند.
یک نانوا در صف نانوایی باید نگاه ۱۰ نفر که هم زمان جلوی دخل ایستادهاند را با اخم تحمل کند و گاه در پیچ و خم «نوبت منه» گفتنهای دیگران هزینه بپردازد. در عین حال مشتریان نیز باید همگی مراقب نوبت خود و دیگرانی که نوبت سپردهاند باشند، در عین این که سر پا ایستاده اند.
اما این نانوا با خرید یک دستگاه نوبتدهی از هزینهی روانی خود و دیگران کاسته و نانواییاش را به محلی مطلوبتر تبدیل کردهاست.


- نه برادر من، ۳۰۰ تومنه، من همیشه این مسیر رو میام.
- آقا ما خطیه همین مسیریم. از ۲ سال پیش ۳۵۰ میگیریم.
- نه خیر! شما سر خود گرون کردید. از گلوت پایین نره.
- خفه شو مردیکه .... میام میزنم دهنتو ....
- بخواب بابا سیرآبی. میام دهنت رو پر ...
فرد دیگری در تاکسی: «آقا ۵۰ تومن که ارزش این حرفا رو نداره. صلوات بفرستید. من ۵۰ تومن شما رو میدم.»
این یک دیالوگ نوعی است که همهی ما بارها مشابه آن را شنیدهایم. چیزی که در این نوع برخوردها بیش از همه چیز نظر مرا جلب میکند، هزینهی روانی ناشی از این برخورد است. هزینهی روانی چیزی نیست که بتوان با عدد و رقم نشانش داد. البته در برخی کشورها دادگاههایی افرادی را به پرداخت هزینهی روانی محکوم میکند. اما آیا واقعا هزینهی روانی یک برخورد یا حادثه چه قدر است؟ آیا میتوان در مورد ارزیدن یک چنین برخوردی نسبت به هزینهی روانی آن سخن قطعی گفت؟
زمانی فکر کردن به هزینهی روانی اخبار ایران، مرا به این رسانید که دیگر کمتر اخبار را بخوانم و به بخشی از اخبار اکتفا کنم. وقتی در ایران به بانک یا یک مکان عمومی مراجعه میکنم، ناخودآگاه به هزینهی روانی که به دلیل وجود ساختارهای معیوب در این مکانها به مردم تحمیل میشود، فکر میکنم. در یک بانک در صف طویل جلوی صندوق باید همیشه مواظب بود که کسی به عمد یا سهو جلو نزند. در شهر من بانکی وجود دارد که دستگاه نوبتدهی بسیار سادهای دارد و همهی کارها به نوبت و تا حدی کامل و درست انجام میشود. در فرانسه که بودم این سیستم نوبتدهی نبود. چون تقریبا کسی به بانک نمیرفت. کارها طوری تنظیم شده بود که افراد کمتر به بانک مراجعه کنند و به این شکل از هزینهی روانی به شدت کاسته میشد.
نمونهی این نوع کاهش هزینهها که در جای جای فرانسه دیده میشود، در فرهنگ این مردم کاملا جا افتاده است. اما در فرهنگ ما به ندرت دیده میشود. کمتر مردم ما به کم کردن هزینهی روانی میاندیشند. بارها هنگام خرید دچار این احساس شدم که به خاطر رعایت نکردن برخی نکات، یک مغازهدار باعث میشود خود و مشتری هم زمان متحمل هزینهی روانی شوند.
یک نانوا در صف نانوایی باید نگاه ۱۰ نفر که هم زمان جلوی دخل ایستادهاند را با اخم تحمل کند و گاه در پیچ و خم «نوبت منه» گفتنهای دیگران هزینه بپردازد. در عین حال مشتریان نیز باید همگی مراقب نوبت خود و دیگرانی که نوبت سپردهاند باشند، در عین این که سر پا ایستاده اند.
اما این نانوا با خرید یک دستگاه نوبتدهی از هزینهی روانی خود و دیگران کاسته و نانواییاش را به محلی مطلوبتر تبدیل کردهاست.


در فرهنگ ما کمتر روی هزینههای روانی کار شدهاست. به کودکان یاد دادهایم که حق خود را بگیریم. اما یاد ندادهایم که هزینهی آن را بسنجند. یاد ندادهایم به راههای کم هزینهتر برای گرفتن حق فکر کنند. از دست همسرمان دلگیر میشویم. اما نمیدانیم که برای بهتر کردن اوضاع کدام راه هزینهی روانی کمتری تحمیل خواهد کرد. چون هیچگاه به آن نیندیشیدهایم. اصلا در فرهنگ سنت هم وجود دارد. راه حلهای مذهبی هم وجود دارند. اینها همگی دستورالعملند. در این دستورالعملها هیچ راهی برای بهینهسازی وجود ندارد.
با توجه به شرایط در ایران، آیا یک معلم یا استاد دانشگاه راهی برای کم کردن هزینهی روانی دانشجویان یا دانشآموزانش و خودش سراغ دارد؟ با یک دانشجوی درسنخوان که کار هم میکند و آخر ترم همیشه برای دادن نمره رو به التماس است، چه باید کرد؟ آیا روشی قابل اجرا در طول ترم هست که از هزینهی روانی چنین برخوردهایی بکاهد؟
ما در یک جامعهی مریض زندگی میکنیم. حتی اگر کاری به کار دیگران نداشته باشیم، دیگرانی هستند که کاری با ما داشته باشند. دفع شر بسی سخت است. چه کنیم همین است که هست. بهتر است در جایگاه خود، آن چه لازم است برای کم کردن هزینههای روانی انجام دهیم، تا خود و اطرافیان آسودهتر زیست کنند.
قطعا این حرف به معنی آن نیست که همیشه کوتاه آمدن کم هزینهتر از جنگیدن است. در ایران که زن نقشی را جز کلفتی عهدهدار نیست، زنان بسی در این زمینه تبحر دارند که کوتاه بیایند. در گوشه کنار زنانی را میبینیم که به درجه ۲ بودن عادت کردهاند تا محیط خانواده برای فرزندانشان مطلوبتر شود. اما این تا کی ادامه خواهد یافت؟ نتیجه این خواهد بود که فرزندان دختر توسری خور و فرزندان پسر تو سری زن بار خواهند آمد. گاهی افرادی آزاداندیش یافت میشوند که هزینهی روانی ساکت ماندن برایشان بسی بیشتر از پیکار است. در این پست من هیچ دستورالعملی ارائه نخواهم داد. تمام این محاسبات به مطلوبیت افراد از محیط زندگیشان ارتباط دارد. گاهی مطلوبیت افراد از آزادی آن قدر زیاد است که در این راه جان و مال میدهند. تنها هدفم معرفی هزینههای روانی بود و بس.
با توجه به شرایط در ایران، آیا یک معلم یا استاد دانشگاه راهی برای کم کردن هزینهی روانی دانشجویان یا دانشآموزانش و خودش سراغ دارد؟ با یک دانشجوی درسنخوان که کار هم میکند و آخر ترم همیشه برای دادن نمره رو به التماس است، چه باید کرد؟ آیا روشی قابل اجرا در طول ترم هست که از هزینهی روانی چنین برخوردهایی بکاهد؟
ما در یک جامعهی مریض زندگی میکنیم. حتی اگر کاری به کار دیگران نداشته باشیم، دیگرانی هستند که کاری با ما داشته باشند. دفع شر بسی سخت است. چه کنیم همین است که هست. بهتر است در جایگاه خود، آن چه لازم است برای کم کردن هزینههای روانی انجام دهیم، تا خود و اطرافیان آسودهتر زیست کنند.
قطعا این حرف به معنی آن نیست که همیشه کوتاه آمدن کم هزینهتر از جنگیدن است. در ایران که زن نقشی را جز کلفتی عهدهدار نیست، زنان بسی در این زمینه تبحر دارند که کوتاه بیایند. در گوشه کنار زنانی را میبینیم که به درجه ۲ بودن عادت کردهاند تا محیط خانواده برای فرزندانشان مطلوبتر شود. اما این تا کی ادامه خواهد یافت؟ نتیجه این خواهد بود که فرزندان دختر توسری خور و فرزندان پسر تو سری زن بار خواهند آمد. گاهی افرادی آزاداندیش یافت میشوند که هزینهی روانی ساکت ماندن برایشان بسی بیشتر از پیکار است. در این پست من هیچ دستورالعملی ارائه نخواهم داد. تمام این محاسبات به مطلوبیت افراد از محیط زندگیشان ارتباط دارد. گاهی مطلوبیت افراد از آزادی آن قدر زیاد است که در این راه جان و مال میدهند. تنها هدفم معرفی هزینههای روانی بود و بس.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:52  توسط چشم
|

